Thursday, October 20, 2011
Wednesday, October 12, 2011
حجاب را به دار بکشید نه جوانان متجاوز را!
امروز ۴ جوان را در خمینی شهر به جرم تجاوز به دار کشیدند، قبول که متجاوز مقصر است، اما اگر دنبال ریشهها برویم مقصر اصلی نبود امکان دوستی و برقراری ارتباط با جنس مخالف برای قشر بزرگی از جامعه است، اگر دانشجو هستید و ازینکه حکومت در کلاس شما دیوار میکشد ناراحت هستید، به یاد بیاورید که جوانهایی در این مملکت هستند که از کودکی تا ۳۰-۴۰ سالگی رنگ هیچ زنی حتا دختر عموی خود را هم ندیده اند، و نشستن در بیست متری یک جنس مخالف ولو با دیوار مابین برای آنها شاید منتهای آرزو باشد، اگر در ایران هم مثل همه جای دنیا مدارس مختلط بود یا حد اقل اماکنی مثل بار و کلوبهای شبانه وجود داشت آنوقت جوانان اقشار فرودست هم شاید میتوانستند پس از یک روز کار دمی با یک جنس مخالف صحبت کنند، در ۹۹% مواقع همین هم صحبت شدنها حتا بدون هیچ رابطه جنسی به فرد چنان احساس انسان بودن و شخصیتی میدهد که اورا فرسنگها از میل به تجاوز دور میکند، و خوب شاید در ۱% مواقع هم این هم صحبتی مقدمهای شود برای یک رابطه جنسی با رضایت دو طرف، حال یا همراه با عشق و یا بدون عشق ولی به هر حال مسالمت آمیز و بدون خشونت.
من حرف دوستانی که میگویند جامعه مقصر است که متجاوزین را بد تربیت کرده را هم قبول ندارم، عطش دیوانه وار و ویرانگر به جنس مخالف که به تجاوز منجر میشود با تربیت و موعظه و نصیحت درست نمیشود، تنها راهش در در کنار هم بزرگ شدن پسر و دختر از کودکی و وهم زدایی از زن و عادی شدن و سهولت روابط است.
با این مسیری که جامعه ایران پیش میرود، چندی دیگر چادر هم دیگر جلوی مردان محروم جنسی را نخواهد گرفت و زنان باید برقع یا گونی بپوشند، لابد آنروز مسئولین در توجیه تجاوزات خواهند گفت که چون زن مورد تجاوز فقط چادر پوشیده بود و از حجاب برتر (گونی) استفاده نکرده بود باعث تحریک متجاوز شد.
برخی راه حل را در ایجاد فضاهای اختصاصی برای زنان میبینند مثل پارک مخصوص زنان، ورزشگاه مخصوص زنان، و غیره، این کارها شاید در کوتاه مدت باعث ایمنی ظاهری برای زنها در مکانهایی محدود شود ولی در دراز مدت با هرچه بیشتر دور از دسترس کردن زنان از چشم مردان، باعث میشود تا زنانی که بر حسب اتفاق در معرض دید مردان قرار گیرند به شدت بسیار بالاتری مورد تهدید (چشم چرانی، تجاوز،،...) قرار گیرند و کار به جایی برسد که عملا مثل عربستان سعودی هیچ زنی نتواند بدون مردش از خانه خارج شود. کما اینکه در زمان شاه زنان امنیت بسیار بالاتری داشتند نسبت به امروز، یا در آمریکا زنان امنیت بسیار بیشتری دارند نسبت به ایران یا افغانستان که زنان در پرده هستند.
مثالی دیگر: مصر ۳۰ سال پیش عمدتا بی حجاب بود، ولی با روندی که برخی زنان در بیست سال اخیر شروع به با حجاب شدن کردند کار آنچنان برای بقیه زنها که میخواستند بی حجاب باشند سخت شده که الان تقریبا همه مجبورند علیرغم میلشان با حجاب شوند، و طبیعی است که هیچ زنی نمیخواهد تنها بی حجاب موجود در یک شهر یا خیابان باشد و بار ایمنی تمام زنان گونی پوش را یک تنه با جلب توجه ناخواسته تمام مردان به سوی خود بپردازد، بنابراین بیحجابی یک مساله ایست که نیاز به عزم ملی دارد و حد اقل باید بالای ۴۰%-۵۰% جامعه به آن اقدام کنند تا عملی شود.
Wednesday, October 5, 2011
ساده زیست ۳۰۰۰ میلیارد تومنی
از سلسله درسهای سیره مقام کش نده رهبری حضرت آیت الله سید علی حسینی المنقلی الخامنه ای، مبحث این جلسه "ساده زیستی":
ساده زیستی در مکتب ولایت یعنی اینکه از یک سؤ خزانه کشور را ببخشیم به عزیزان بیت و سپاه و سایر دزدان صاحب بصیرت، یعنی آنها که حاضرند برای نشاندن لبخند بر لبان آقا که خودمان باشیم از آبرو و شرافت و دین و انسانیت خود بگذرند (ما آنقدر بزرگواریم که از کسی بذل جان و مال انتظار نداریم) و در این راه مبالغ ناقابلی مثل ۳۰۰۰ میلیارد تومن (حالا ۲۰۰، ۳۰۰ میلیارد پایینتر یا بالاتر) را بدون کش دادن اضافی فدای بروبکس کنیم و از سوی دیگر برای تهیه قند مورد نیاز در چای قند پهلو که پس از بساط دود و دم خود تناول میفرماییم از آقا سید صفدر کفش جفت کن بیت که به او قبلا مجوز واردات قند مرحمت کرده ایم، ۲۰۰ تومن پول دستی قرض کنیم و یا در مهمانی عروسی شازده مجتبی به بعضی مهمانها خیار بدیم، نمک ندیم و به بعضی دیگر نمک بدیم خیارو ندیم تا اینجوری همه بفهمند که رهبری که ساده زیست شد شاید ۳۰۰۰ میلیارد رو خراب رفیق کنه و کش نده ولی یه حبه قند یا یک گاز خیار اضافی هم از بیت المال نمیخوره.
Monday, October 3, 2011
در راستای فرمایشات اخیر و آینده عظمای معظم رهبری
عظما ۳ ماه بعد: کسی راجع به ۳۰۰۰ میلیارد و کلا هر چیز دیگری زیاد حرف نزند، احوط آن است که حتا کم هم حرف نزنید، چرا که ما خودمان هستیم و هروقت لازم شد حرف میزنیم
همان عظما شش ماه بعد: کسی راجع به چیزی فکر نکند، مخصوصاً به ۳۰۰۰ میلیارد، و اجازه دهید مسئولان و در راس آنها خود بنده با قوت به فکر کردن ادامه دهیم، در ضمن در عروسی مجتبی به همه مهمانها شیرینی نرسید و همه کفّ کردن از ساده زیستی بیت ما!
Sunday, September 11, 2011
جایگزینی برای مجازات اعدام و حبس ابد
روند کلی جوامع انسانی به سمتیست که استفاده از عدم به عنوان یک مجازات برای جرمهای سنگین به دلیل مشکلات زیادی که دارد (مثل غیر انسانی بودن یا غیر قابل بازگشت بودن مجازات اعدام) به تدریج کنار گذشته شود. از طرفی آنچه که باعث شده کنار گذاشتن کامل اعدام به کندی صورت بگیرد نگرانی از بی باک تر شدن مجرمان در ارتکاب جنایت در صورت حذف کامل اعدام است. حبس ابد به عنوان مجازات یک پله پایینتر از اعدام هم مشکلات دیگری دارد مثل هزینه هنگفتی که برای نگهداری از یک مجرم به مدت چند دهه بر جامعه تحمیل میشود. به نظر میرسد اگر بتوان مکنیسمی را ایجاد کرد که اجرای واقعی اعدام خیلی به ندرت انجام شود اما ترس از آن در مجرمان باقی بماند، چنین مکانیسمی حد اقل شایسته بررسی خواهد بود.
مکانیسم جایگزین برای اعدام و حبس ابد میتواند به این شکل باشد که مجازات قتل پانزده سال حبس باشد با این شرط که قاتل در ۳ سال اول حبس هر سال یکبار در معرض یک قرعه کشی (لاتاری) برای اعدام قرار گیرد. به طور مثال در هر یک از این ۳ قرعه کشی ۳ سکه پرتاب میشود و چنانچه هر ۳ سکه شیر آمد (یعنی با احتمال یک هشتم) فرد اعدام میشود، در غیر این صورت (به احتمال هفت هشتم) بر میگردد به زندان برای ادامه حبس پانزده ساله. به این ترتیب این فرد ۳ بار تا پای مرگ میرود، در نهایت احتمال اینکه قاتلی از هر ۳ قرعه کشی زنده بیرون بیاید و فقط پانزده سال زندان را سپری کند مساوی خواهد بود با هفت هشتم به توان ۳ که برابر میشود با تقربیا دو سوم، یعنی در این سیستم دو سوم افراد پس از انجام ۳ قرعه کشی زنده مانده و پانزده سال زندانی را به پایان برده و بعد آزاد میشوند (که با توجه به تجربه ۳ بار تا پای اعدام رفتن بعید است مجددا هوس ارتکاب جرم به سرشان بزند. حدود یک سوم افراد هم در یکی از این ۳ قرعه کشی اعدام میشوند، یعنی با این روش میشود به جای هر ۳ اعدام فقط یکی داشت ولی ترس از اعدام را به عنوان یک عامل بازدارنده حفظ کرد. ضمن اینکه با توجه به حد اکثر مدت پانزده سال زندان از هزینههای مربوط به حبس ابد هم جلوگیری میشود.
Tuesday, July 26, 2011
با مجاهدین منصف باشیم و امید و ایستادگی را از آنها بیاموزیم!
فکر کنم کسی شک نداشته باشد که انحصار طلبی و حذف رقیب از صحنه اختراع دو سال اخیر این رژیم نیست و این خمینی بود که سرکوب و حذف مخالف را شروع کرد نه مجاهد و تودهای و نهضت آزادی و فدائی. فرق ۱۳۸۸ با ۱۳۶۰ این است که در ۱۳۶۰ خمینی به پشتوانهٔ ۸۰% ساده لوح جامعه ۲۰% روشنفکر و آرمانگرای جامعه را با اعدام و تجاوز و انقلاب فرهنگی تار و مار کرد و امروز خامنهای به پشتوانهٔ ۲۰% ناآگاه یا خود فروش جامعه میخواهد بزور به ۸۰% روشن اندیش جامعه بباوراند که شما ۸۰% نیستید و ۲۰% هستید. و طبیعیست که درّنده خوییهای ۱۳۸۸ یک دهم ۱۳۶۰ هم نیست، نه اینکه رژیم عابد و زاهد شده باشد، بلکه گردش اطلاعات و سطح بالاتر درک و تحصیلات عمومیست که کار سرکوب را سخت تر کرده!
وقتی در ۱۳۶۰ حاکمیت موج اعدام راه انداخت، مجاهدین دو راه پیش رو داشتند، راه اول اینکه مثل حزب توده خود را دست بسته تحویل شکنجه گران بدهند و در خیال خوش رأفت امام امّت همگی در زندان اعدام شوند، و راه دوم اینکه تسلیم استبداد نشوند و مبارزه کنند با امکاناتی که در دست داشتند، مثل من و تو که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ راه پیمایی ۳ میلیونی ساختیم مجاهدین هم راه پیمایی ۵۰۰،۰۰۰ نفری در تهران داشت که به نسبت جمعیت آنروز تهران رقم کمی نبود، بنابراین گرچه امروز که ما به گذشته نگاه میکنیم شاید بگوییم که چرا مقاومت کردند ولی با محاسبت آنروز کار خیلی غلطی نبود به اضافه اینکه واقعا گزینه دیگری هم نداشتند و سرنوشت حزب توده که هرگز دست به سلاح نبرد گواه این شد که انتخاب مجاهدین در مرگ با عزت بهتر از مرگ بی عزت تودهای بود.
شاید خوش شانسی من و تو بود که متولد دهه پنجاه و شصت باشیم و در ۱۳۸۸ با استبداد بجنگیم و بد شانسی مجاهدین بود که در دهه سی و چهل به دنیا بیایند و در ۱۳۶۰ با استبداد بجنگند. یک لحظه فکر کن اگر تو در سال ۶۰ جز آن اقلیت ۲۰% روشن فکر جامعه بودی در برابر دیو استبداد چه میکردی؟ آیا ساکت مینشستی تا خمینی به سادگی انقلاب ملت را به کام خود کند؟ مجاهد سال ۶۰ هم مثل من و توی سال ۱۳۸۸ تصمیم گرفت که بدون جنگ تسلیم زور نشود، اما اینجا یک فرق دیگر پیش میاید، من و تو در سال ۱۳۸۸ به بیشمار بودنمان مینازیدیم و هنوز هم مینازیم ولی دستمان از سلاح خالی بود بنابراین بعد از ماهی و سالی عرصه خیابان را به حکومت واگذار کردیم (گرچه در عرصه دلها هر روز ریزش از سوی اردوی حکومت به سوی اردوی ملت سبز ادامه دارد)، ولی مجاهد ۱۳۶۰ چون سلاحهایی در جریان انقلاب به چنگش افتاده بود از امکان دفاع از خود برخوردار بود و میتوانست گلوله را با گلوله جواب دهد. خوب به نظر تو باید چه میکرد، آیا تو اگر جای او بودی خود را خلع سلاح میکردی و بعد به مبارزه با دست خالی ادامه میدادی؟ صادقانه بگو وقتی در عاشورای ۸۸ ترا یا خواهرت را میزدند آرزو نمیکردی تو هم چیزی بهتر از سنگ در دست داشتی که جواب دژخیم را بدهی؟
میگویند مجاهد فقط سران حکومت را نمیکشت بلکه پیش نماز و بقال حزب الهی را هم میکشت، من نمیدانم چقدر این حرف درست است، اما اینرا میدانم که این بقال و کاسبهای حزب الهی که در خانواده من هم کم نبودند برای تحویل یک مخالف به حکومت ولو اینکه میدانستند اعدام میشود تردید نمیکردند، بنابراین خیلی هم بی گناه و گیلاس محسوب نمیشدند. دوماً، اگر حکومتی که قدرت و امکانات و دقتش ده برابر مجاهدین است در برخورد با مجاهد هیچ دقتی به خرج نمیدهد و بدون تفکیک بین عضو رده بالا و نوجوان روزنامه فروش پانزده سالها همه را خلخالی وار درهم میکشد، آیا باید از مجأهدین انتظار داشت که با یک دهم آن امکانات و دقت و قدرت پایینتر از عهده تفکیک کامل بین آخوند با گناه و بی گناه بر بیایند؟
نکته بعدی اینکه میگویند چرا به آغوش صدام پناه بردند؟ باز هم بگو تو اگر بودی چه میکردی؟ الان سال ۱۳۶۱ شده و دیگر در ایران نمیتوانی بمانی، یا باید به اعضای گروهت بگویی دوستان تا امروز مبارزه کردیم و کشته دادیم، حالا هر کی بره یک جای دنیا با یک بقالی و تاکسی مشغول بشه و به فکر خودش باشه، گزینه دوم اینه که بگی نه با هم میمونیم و مبارزه میکنیم، حالا اگه بخواهی گزینه دوم ادامه مبارزه را انتخاب کنی خوب نیاز به یک جایی داری که هم به ایران نزدیک باشه و هم حاضر باشه به تو و اعضای گروهت جا بده، تو بگو که آیا هیچ کشور دیگر همسایهای به جز عراق حاضر بود به آنها پناه دهد و آنها نخواستند بروند یا اینکه رفتن به عراق یک اجبار بود نه انتخاب. بعدش هم وقتی جلال طلبانی و مسعود بارزانی و حکیم و سایر مبارزین عراقی برای مبارزه با دیکتاتور حاکم بر کشورشان مجازند از دیکتاتور همسایه کمک بگیرند چرا انجام همین کار از سوی مجاهدی باید گناه نابخشودنی محسوب شود؟
یک عده دیگر میگویند امروز چرا مانده اند در عراق، بروند یک جای دیگر، تو بگو کجا بروند؟ باز هم انتخاب همان است که بود، پراکنده بشویم و سرشکن شویم بین ۳۰ تا کشور اروپایی و نخود نخود هر که رود خانه خود، یه اینکه انتخاب دوم اینکه باز هم باید با هم بمانیم، خوب تویی که ۳۰ سال مبارزه کردی آیا حاضری بعد از ۳۰ سال پراکنده شوی بروی یک گوشهای پناهنده شوی یا اینکه باز هم میخواهی با همسنگران ۳۰ ساله ات بمانی، اگر گزینه دوم را بخواهی که ماندن و مبارزه است آیا هیچ جای دیگری امروز به جز عراق هست که حاضر باشد به هر پنج هزار نفرتان یک جا پناهندگی و اردوگاه دهد، قطعاً جایی چنینی وجود ندارد، پس باز هم ماندن در اشرف انتخاب نیست و اجبار است.
میگویند مجاهدین حرفهایشان تکراریست و کلیشه ای، خوب پر واضح است که اگر من و تو جوانهای بودیم که در محیط طبیعی دشت و دمن ایران رشد کردیم آنها مثل قلمهای شدند که از خاک اصلی خود بریده شدن و در گلدانی کوچک در یک گلخانه مصنوعی نشانده شدند، خیلی عجیب نیست اگر بعد از ۳۰ سال در گلخانه بودن طراوت من و توی سبز نورسته را نداشته باشند.
میگویند رهبرشان آنها را از خیلی چیزها و ارتباطات انسانی عادی محروم کرده، یادت رفته که آنها را نباید با من و خودت که همیشه از لذت مهمانیها و تفریحات با دوستان و خانواده برخورداریم مقایسه کنی؟ تازه آنها را با سربازان وظیفه پادگان عجب شیر هم نمیتوانی مقایسه کنی، چون سرباز عجب شیری باز در محیط طبیعی میهن خودش است نه در محیط جدا افتاده از مام وطن و دوم اینکه آن سرباز میتواند زندگی خارج از پادگانش را هم دنبال کند ولی مجاهد ساکن اشرف باید نگران خانوادهاش که هر لحظه ممکن است توسط رژیم گروگان گرفته شوند نیز باشد پس مجبور است تن به انضباط آهنین گلخانهای بدهد و به جای نور آفتاب ارتباطت واقعی با نور چراغ و ارتباطات محدود زندگی کند.
برخی دیگر از ما ضمن ادای احترام به کشته شدگان خاوران به ساکنان اشرف فحش میدهیم، به راستی چه فرقی بین این دو گروه هست به جز اینکه یکی به خاطر اهدافی به زیر خاک رفت و دیگری در روی خاک دارد برای همان اهداف میجنگد!
به هر حال در این مسیر ناگزیری که این سازمان و افرادش رفته اند قضاوت درست و غلط بودن کار سختیست، به خصوص اگر یادمان بیاید که چقدر همه اقشار در این انقلاب پر اشتباه بودند ولی کروبی و موسویها از این شانس برخوردار شدند که بمانند و از اشتباهات خود بیاموزند، ولی مجاهدین و گروههای تبعیدی هیچ گاه فرصت آموزش ضمن خدمت نصیبشان نشد. همچنین بد نیست توجه کنیم که من و شما و شجاعانی چون باطبی و اکبر موسوی خوینی و فاطمه حقیقت جو هم اگر ۳۰ سال آینده را به اجبار دور از وطن بمانیم به اندازه آنروزی که در ایران بودیم طرز حرف زدنمان شبیه بقیه ملت نخواهد بود. اما اگر من و توی سبز یک چیز را بخواهیم از مجاهدین بیاموزیم شاید استقامت و ناامید نشدن باشد، الان ۲ سال نشده که رای ما را در انتخاب ۸۸ دزیدند و بعضی از ما مثل بچهها زنجموره راه انداخته اند و دم از ناامیدی میزنند یا اینکه ملت را به بیغیرتی متهم میکنند. با یک چنین ملت به رشد رسیدهای و با عنصر مهم زمان که به نفع ما و به زیان خامنهای و نوکرانش است و با بهار عربی در خاور میانه، ناامیدی از ما پذیرفتنی نیست.
Thursday, May 19, 2011
دعوای یک لوطی با عنترش
منطق بازی بین آغا و ان خیلی ساده است، یک آغا داریم که ۱۰۰ تا نوکر داره که ۹۹ تاشون مثل بچه خوب دارن نوکری میکنند ولی یکیشون هست که چون آغا قبلا بهش گفته تو رئیس نوکرا باش، گاهی خیال برش میداره و وسط بار بردن گاهی جفتک هم میندازه، بنابراین آغا به نوکران دیگر مأموریت داده که به این نوکری که گاهی یاغی میشود کمی نشادر برای آرامش تزریق نمایند. کلا دعوای خانوادگی است، خیلی نباید جدی گرفت این دعوا را، چون آغا هر گاه اراده کند سه سوت این نوکر خیال باف به دست بقیه دریده میشود و اون ۹۹ تای دیگه حاضرند با دستمزدی کمتر برای منصب ریاست نوکران هر خوش خدمتی به ارباب بکنند.
ان خواست با قهر و تهدید به استعفا کردن هزینه دخالت عظما در کارهای دولت را بالا ببره، خر هم با انداختن نوکرانش به جون ان میخواد نشون بده که اگه تو بخواهی با دو برابر کردن تنش روی منو کم کنی من نه تنها از افزایش تنش و تهدید تو به استعفا واهمه ندارم بلکه خودم سطح تنش بازی را ضربدر چهار میکنم و برای تو مهلت هم میگذارم که میخواهی استعفا کنی یا نه، انواع اتهامات جّن گیری و رمالی و فساد و آمار سازی و تلاش برای ارتباط با آمریکا و همه چیز را یک جا میریزم سرت که یادت باشه دیگه دست اربابت رو گاز نگیری.
واضح است که ان هیچ توانی برای بازی در این سطح تنش را ندارد چون خر ۱۰۰ تا نوکر داره که به اشارهای آماده دریدن ان هستند در حالیکه ان به جز ۲ ۳ نفر هیچ مهرهای نداره. این حرفهایی را هم که راجع به نفوذ ان در سپاه میزنند تا وقتی درست است که اختلافی بین خر و ان نباشد که در آن صورت هر فرمانده سپاهی حاضر است با ان رفیق باشد و از این طریق پروژههای میلیاردی بگیرد، اما آن روزی که بخواهد بین یک میمون (که ۲ سال دیگر رفتنیست) و صاحب میمون (که ماندنی است) دعوایی باشد، هیچ کدام از این فرماندهان سپه آنقدر نادان نیست که طرف میمون را بگیرد، به هر حل اول باید در سپاه باشی (و در زندان هم نباشی) تا بعد بتوانی از رفاقت با ان پروژهای گیرت بیاد، ماندن در سپه هم فقط به شرط بودن در طرف خر امکان پذیر است. همین است که میبینم که تمام آن رفقای سپاهی مثل حسن عباسی یک شبه تبدیل به دشمن ان میشوند.