Sunday, September 11, 2011

جایگزینی برای مجازات اعدام و حبس ابد

روند کلی‌ جوامع انسانی‌ به سمتیست که استفاده از عدم به عنوان یک مجازات برای جرم‌های سنگین به دلیل مشکلات زیادی که دارد (مثل غیر انسانی‌ بودن یا غیر قابل بازگشت بودن مجازات اعدام) به تدریج کنار گذشته شود. از طرفی آنچه که باعث شده کنار گذاشتن کامل اعدام به کندی صورت بگیرد نگرانی از بی‌ باک تر شدن مجرمان در ارتکاب جنایت در صورت حذف کامل اعدام است. حبس ابد به عنوان مجازات یک پله پایینتر از اعدام هم مشکلات دیگری دارد مثل هزینه هنگفتی که برای نگهداری از یک مجرم به مدت چند دهه بر جامعه تحمیل میشود. به نظر می‌رسد اگر بتوان مکنیسمی را ایجاد کرد که اجرای واقعی‌ اعدام خیلی‌ به ندرت انجام شود اما ترس از آن در مجرمان باقی‌ بماند، چنین مکانیسمی حد اقل شایسته بررسی‌ خواهد بود.

مکانیسم جایگزین برای اعدام و حبس ابد میتواند به این شکل باشد که مجازات قتل پانزده سال حبس باشد با این شرط که قاتل در ۳ سال اول حبس هر سال یکبار در معرض یک قرعه کشی‌ (لاتاری) برای اعدام قرار گیرد. به طور مثال در هر یک از این ۳ قرعه کشی‌ ۳ سکه پرتاب میشود و چنانچه هر ۳ سکه شیر آمد (یعنی‌ با احتمال یک هشتم) فرد اعدام میشود، در غیر این صورت (به احتمال هفت هشتم) بر میگردد به زندان برای ادامه حبس پانزده ساله. به این ترتیب این فرد ۳ بار تا پای مرگ میرود، در نهایت احتمال اینکه قاتلی از هر ۳ قرعه کشی‌ زنده بیرون بیاید و فقط پانزده سال زندان را سپری کند مساوی خواهد بود با هفت هشتم به توان ۳ که برابر میشود با تقربیا دو سوم، یعنی‌ در این سیستم دو سوم افراد پس از انجام ۳ قرعه کشی‌ زنده مانده و پانزده سال زندانی را به پایان برده و بعد آزاد میشوند (که با توجه به تجربه ۳ بار تا پای اعدام رفتن بعید است مجددا هوس ارتکاب جرم به سرشان بزند. حدود یک سوم افراد هم در یکی‌ از این ۳ قرعه کشی‌ اعدام میشوند، یعنی‌ با این روش میشود به جای هر ۳ اعدام فقط یکی‌ داشت ولی‌ ترس از اعدام را به عنوان یک عامل بازدارنده حفظ کرد. ضمن اینکه با توجه به حد اکثر مدت پانزده سال زندان از هزینه‌های مربوط به حبس ابد هم جلوگیری میشود.

Tuesday, July 26, 2011

با مجاهدین منصف باشیم و امید و ایستادگی را از آنها بیاموزیم!

امیدوارم این اولین و آخرین باری باشه که مجبور بشم راجع به مجاهدین چیزی بنویسم، چون طاعونی که امروز سیاست و اقتصاد و آینده ایران را هدف گرفته به ما هشدار میدهد که وقت چنین بحث‌های انحرافی را نداریم، اما چه کنم که با اینکه هرگز در عمرم با مجاهدی ۵ دقیقه هم حرف نزده‌ام و مفتخرم به اینکه خود را یک لیبرال سبز بنامم، اما دیدن اینکه هموطنم به خصوص جوانتر‌هایی‌ مثل خودم در قضاوت خود راجع به مجاهدین (و سایر مخالفان مسلح جمهوری اسلامی مثل گروه ریگی یا پژاک و بقیه) از جاده انصاف خارج شده و سعی‌ نمیکنند خود را در موقعیت این گروه‌ها بگذارند، مرا مجبور به دست بردن به قلم می‌کند.

فکر کنم کسی‌ شک نداشته باشد که انحصار طلبی و حذف رقیب از صحنه اختراع دو سال اخیر این رژیم نیست و این خمینی بود که سرکوب و حذف مخالف را شروع کرد نه مجاهد و توده‌ای و نهضت آزادی و فدائی. فرق ۱۳۸۸ با ۱۳۶۰ این است که در ۱۳۶۰ خمینی به پشتوانهٔ ۸۰% ساده لوح جامعه ۲۰% روشنفکر و آرمانگرای جامعه را با اعدام و تجاوز و انقلاب فرهنگی‌ تار و مار کرد و امروز خامنه‌ای به پشتوانهٔ ۲۰% ناآگاه یا خود فروش جامعه می‌خواهد بزور به ۸۰% روشن اندیش جامعه بباوراند که شما ۸۰% نیستید و ۲۰% هستید. و طبیعیست که درّنده خویی‌های ۱۳۸۸ یک دهم ۱۳۶۰ هم نیست، نه اینکه رژیم عابد و زاهد شده باشد، بلکه گردش اطلاعات و سطح بالاتر درک و تحصیلات عمومیست که کار سرکوب را سخت تر کرده!

وقتی‌ در ۱۳۶۰ حاکمیت موج اعدام راه انداخت، مجاهدین دو راه پیش رو داشتند، راه اول اینکه مثل حزب توده خود را دست بسته تحویل شکنجه گران بدهند و در خیال خوش رأفت امام امّت همگی‌ در زندان اعدام شوند، و راه دوم اینکه تسلیم استبداد نشوند و مبارزه کنند با امکاناتی که در دست داشتند، مثل من و تو که در ۲۵ خرداد ۱۳۸۸ راه پیمایی ۳ میلیونی ساختیم مجاهدین هم راه پیمایی ۵۰۰،۰۰۰ نفری در تهران داشت که به نسبت جمعیت آنروز تهران رقم کمی‌ نبود، بنابراین گرچه امروز که ما به گذشته نگاه می‌کنیم شاید بگوییم که چرا مقاومت کردند ولی‌ با محاسبت آنروز کار خیلی‌ غلطی نبود به اضافه اینکه واقعا گزینه دیگری هم نداشتند و سرنوشت حزب توده که هرگز دست به سلاح نبرد گواه این شد که انتخاب مجاهدین در مرگ با عزت بهتر از مرگ بی‌ عزت توده‌ای بود.

شاید خوش شانسی من و تو بود که متولد دهه پنجاه و شصت باشیم و در ۱۳۸۸ با استبداد بجنگیم و بد شانسی مجاهدین بود که در دهه سی‌ و چهل به دنیا بیایند و در ۱۳۶۰ با استبداد بجنگند. یک لحظه فکر کن اگر تو در سال ۶۰ جز آن اقلیت ۲۰% روشن فکر جامعه بودی در برابر دیو استبداد چه میکردی؟ آیا ساکت مینشستی تا خمینی به سادگی‌ انقلاب ملت را به کام خود کند؟ مجاهد سال ۶۰ هم مثل من و توی سال ۱۳۸۸ تصمیم گرفت که بدون جنگ تسلیم زور نشود، اما اینجا یک فرق دیگر پیش میاید، من و تو در سال ۱۳۸۸ به بیشمار بودنمان مینازیدیم و هنوز هم مینازیم ولی‌ دستمان از سلاح خالی‌ بود بنابراین بعد از ماهی‌ و سالی‌ عرصه خیابان را به حکومت واگذار کردیم (گرچه در عرصه دلها هر روز ریزش از سوی اردوی حکومت به سوی اردوی ملت سبز ادامه دارد)، ولی‌ مجاهد ۱۳۶۰ چون سلاح‌هایی‌ در جریان انقلاب به چنگش افتاده بود از امکان دفاع از خود برخوردار بود و می‌توانست گلوله را با گلوله جواب دهد. خوب به نظر تو باید چه میکرد، آیا تو اگر جای او بودی خود را خلع سلاح میکردی و بعد به مبارزه با دست خالی‌ ادامه می‌دادی؟ صادقانه بگو وقتی‌ در عاشورای ۸۸ ترا یا خواهرت را میزدند آرزو نمی‌کردی تو هم چیزی بهتر از سنگ در دست داشتی که جواب دژخیم را بدهی‌؟

می‌گویند مجاهد فقط سران حکومت را نمیکشت بلکه پیش نماز و بقال حزب الهی را هم میکشت، من نمیدانم چقدر این حرف درست است، اما اینرا میدانم که این بقال و کاسب‌های حزب الهی که در خانواده من هم کم نبودند برای تحویل یک مخالف به حکومت ولو اینکه می‌دانستند اعدام میشود تردید نمی‌کردند، بنابراین خیلی‌ هم بی‌ گناه و گیلاس محسوب نمی‌شدند. دوماً، اگر حکومتی که قدرت و امکانات و دقتش ده برابر مجاهدین است در برخورد با مجاهد هیچ دقتی‌ به خرج نمیدهد و بدون تفکیک بین عضو رده بالا و نوجوان روزنامه فروش پانزده سالها همه را خلخالی وار درهم میکشد، آیا باید از مجأهدین انتظار داشت که با یک دهم آن امکانات و دقت و قدرت پایینتر از عهده تفکیک کامل بین آخوند با گناه و بی‌ گناه بر بیایند؟

نکته بعدی اینکه می‌گویند چرا به آغوش صدام پناه بردند؟ باز هم بگو تو اگر بودی چه میکردی؟ الان سال ۱۳۶۱ شده و دیگر در ایران نمیتوانی‌ بمانی‌، یا باید به اعضای گروهت بگویی دوستان تا امروز مبارزه کردیم و کشته دادیم، حالا هر کی‌ بره یک جای دنیا با یک بقالی و تاکسی مشغول بشه و به فکر خودش باشه، گزینه دوم اینه که بگی‌ نه با هم میمونیم و مبارزه می‌کنیم، حالا اگه بخواهی گزینه دوم ادامه مبارزه را انتخاب کنی‌ خوب نیاز به یک جایی‌ داری که هم به ایران نزدیک باشه و هم حاضر باشه به تو و اعضای گروهت جا بده، تو بگو که آیا هیچ کشور دیگر همسایه‌ای به جز عراق حاضر بود به آنها پناه دهد و آنها نخواستند بروند یا اینکه رفتن به عراق یک اجبار بود نه انتخاب. بعدش هم وقتی‌ جلال طلبانی و مسعود بارزانی و حکیم و سایر مبارزین عراقی‌ برای مبارزه با دیکتاتور حاکم بر کشورشان مجازند از دیکتاتور همسایه کمک بگیرند چرا انجام همین کار از سوی‌ مجاهدی باید گناه نابخشودنی محسوب شود؟

یک عده دیگر می‌گویند امروز چرا مانده اند در عراق، بروند یک جای دیگر، تو بگو کجا بروند؟ باز هم انتخاب همان است که بود، پراکنده بشویم و سرشکن شویم بین ۳۰ تا کشور اروپایی‌ و نخود نخود هر که رود خانه خود، یه اینکه انتخاب دوم اینکه باز هم باید با هم بمانیم، خوب تویی که ۳۰ سال مبارزه کردی آیا حاضری بعد از ۳۰ سال پراکنده شوی بروی یک گوشه‌ای پناهنده شوی یا اینکه باز هم میخواهی‌ با همسنگران ۳۰ ساله ات بمانی‌، اگر گزینه دوم را بخواهی که ماندن و مبارزه است آیا هیچ جای دیگری امروز به جز عراق هست که حاضر باشد به هر پنج هزار نفرتان یک جا پناهندگی و اردوگاه دهد، قطعاً جایی چنینی وجود ندارد، پس باز هم ماندن در اشرف انتخاب نیست و اجبار است.

می‌گویند مجاهدین حرفهایشان تکراریست و کلیشه ای، خوب پر واضح است که اگر من و تو جوانه‌ای بودیم که در محیط طبیعی دشت و دمن ایران رشد کردیم آنها مثل قلمه‌ای شدند که از خاک اصلی‌ خود بریده شدن و در گلدانی کوچک در یک گلخانه مصنوعی نشانده شدند، خیلی‌ عجیب نیست اگر بعد از ۳۰ سال در گلخانه بودن طراوت من و توی سبز نورسته را نداشته باشند.

می‌گویند رهبرشان آنها را از خیلی‌ چیز‌ها و ارتباطات انسانی‌ عادی محروم کرده، یادت رفته که آنها را نباید با من و خودت که همیشه از لذت مهمانی‌ها و تفریحات با دوستان و خانواده برخورداریم مقایسه کنی‌؟ تازه آنها را با سربازان وظیفه پادگان عجب شیر هم نمیتوانی‌ مقایسه کنی‌، چون سرباز عجب شیری باز در محیط طبیعی میهن خودش است نه در محیط جدا افتاده از مام وطن و دوم اینکه آن سرباز میتواند زندگی‌ خارج از پادگانش را هم دنبال کند ولی‌ مجاهد ساکن اشرف باید نگران خانواده‌اش که هر لحظه ممکن است توسط رژیم گروگان گرفته شوند نیز باشد پس مجبور است تن‌ به انضباط آهنین گلخانه‌ای بدهد و به جای نور آفتاب ارتباطت واقعی‌ با نور چراغ و ارتباطات محدود زندگی‌ کند.

برخی‌ دیگر از ما ضمن ادای احترام به کشته شدگان خاوران به ساکنان اشرف فحش میدهیم، به راستی‌ چه فرقی‌ بین این دو گروه هست به جز اینکه یکی‌ به خاطر اهدافی به زیر خاک رفت و دیگری در روی خاک دارد برای همان اهداف می‌جنگد!

به هر حال در این مسیر ناگزیری که این سازمان و افرادش رفته اند قضاوت درست و غلط بودن کار سختیست، به خصوص اگر یادمان بیاید که چقدر همه اقشار در این انقلاب پر اشتباه بودند ولی‌ کروبی و موسوی‌ها از این شانس برخوردار شدند که بمانند و از اشتباهات خود بیاموزند، ولی‌ مجاهدین و گروه‌های تبعیدی هیچ گاه فرصت آموزش ضمن خدمت نصیبشان نشد. همچنین بد نیست توجه کنیم که من و شما و شجاعانی چون باطبی و اکبر موسوی خوینی و فاطمه حقیقت جو هم اگر ۳۰ سال آینده را به اجبار دور از وطن بمانیم به اندازه آنروزی که در ایران بودیم طرز حرف زدنمان شبیه بقیه ملت نخواهد بود. اما اگر من و توی سبز یک چیز را بخواهیم از مجاهدین بیاموزیم شاید استقامت و ناامید نشدن باشد، الان ۲ سال نشده که رای ما را در انتخاب ۸۸ دزیدند و بعضی از ما مثل بچه‌ها زنجموره راه انداخته اند و دم از ناامیدی میزنند یا اینکه ملت را به بیغیرتی متهم میکنند. با یک چنین ملت به رشد رسیده‌ای و با عنصر مهم زمان که به نفع ما و به زیان خامنه‌ای و نوکرانش است و با بهار عربی‌ در خاور میانه، ناامیدی از ما پذیرفتنی نیست.

Thursday, May 19, 2011

دعوای یک لوطی با عنترش

منطق بازی بین آغا و ان خیلی‌ ساده است، یک آغا داریم که ۱۰۰ تا نوکر داره که ۹۹ تاشون مثل بچه خوب دارن نوکری میکنند ولی‌ یکیشون هست که چون آغا قبلا بهش گفته تو رئیس نوکرا باش، گاهی خیال برش میداره و وسط بار بردن گاهی جفتک هم میندازه، بنابراین آغا به نوکران دیگر مأموریت داده که به این نوکری که گاهی یاغی‌ میشود کمی‌ نشادر برای آرامش تزریق نمایند. کلا دعوای خانوادگی است، خیلی‌ نباید جدی گرفت این دعوا را، چون آغا هر گاه اراده کند سه سوت این نوکر خیال باف به دست بقیه دریده میشود و اون ۹۹ تای دیگه حاضرند با دستمزدی کمتر برای منصب ریاست نوکران هر خوش خدمتی به ارباب بکنند.

ان خواست با قهر و تهدید به استعفا کردن هزینه دخالت عظما در کارهای دولت را بالا ببره، خر هم با انداختن نوکرانش به جون ان می‌خواد نشون بده که اگه تو بخواهی با دو برابر کردن تنش روی منو کم کنی‌ من نه تنها از افزایش تنش و تهدید تو به استعفا واهمه ندارم بلکه خودم سطح تنش بازی را ضربدر چهار می‌کنم و برای تو مهلت هم می‌گذارم که میخواهی‌ استعفا کنی‌ یا نه، انواع اتهامات جّن گیری و رمالی و فساد و آمار سازی و تلاش برای ارتباط با آمریکا و همه چیز را یک جا میریزم سرت که یادت باشه دیگه دست اربابت رو گاز نگیری.

واضح است که ان هیچ توانی‌ برای بازی در این سطح تنش را ندارد چون خر ۱۰۰ تا نوکر داره که به اشاره‌ای آماده دریدن ان هستند در حالیکه ان به جز ۲ ۳ نفر هیچ مهره‌ای نداره. این حرف‌هایی‌ را هم که راجع به نفوذ ان در سپاه میزنند تا وقتی‌ درست است که اختلافی بین خر و ان نباشد که در آن صورت هر فرمانده سپاهی حاضر است با ان رفیق باشد و از این طریق پروژه‌های میلیاردی بگیرد، اما آن روزی که بخواهد بین یک میمون (که ۲ سال دیگر رفتنیست) و صاحب میمون (که ماندنی است) دعوایی باشد، هیچ کدام از این فرماندهان سپه آنقدر نادان نیست که طرف میمون را بگیرد، به هر حل اول باید در سپاه باشی‌ (و در زندان هم نباشی‌) تا بعد بتوانی‌ از رفاقت با ان پروژه‌ای گیرت بیاد، ماندن در سپه هم فقط به شرط بودن در طرف خر امکان پذیر است. همین است که میبینم که تمام آن رفقای سپاهی مثل حسن عباسی یک شبه تبدیل به دشمن ان میشوند.

Wednesday, March 16, 2011

مخفی‌ کاری دلیل دیگری به جز ترس هم دارد!

حکومت در قضیه ربودن موسوی و کروبی عمدا نوع برخورد خود را مخفی‌ نگاه داشته و ایجاد ابهام می‌کند تا به جای اینکه ملت بدانند دقیقا وضعیت چگونه است و بر اساس آن واکنش نشان دهند مجبور به حدس و گمان شوند و هر گروهی از مردم قضاوتی متفاوت از شرایط داشته باشد و در نتیجه واکنش‌ها نیز از یکپارچگی خارج شده و مختلف باشد.

یک نکته را می‌خوام بگم به دوستانی که از شنیدن اخبار متناقض در مورد کروبی و موسوی زود ناامید میشن یا احیانا به جای اینکه رژیم را بابت این ایجاد این شرایط تناقض و بی‌ خبری سرزنش کنند شروع میکنند به سرزنش کسانی‌ مثل سازگارا، واحدی، نوری‌زاده که در مورد کروبی و موسوی خبر رسانی میکنند. همه ما میدونیم که خامنه‌ای الان امکان کسب خبر ۱۰۰% دقیق از کروبی و موسوی را از بین برده، حالا توی این شرایط آیا به نظر شما باید ما کلا اسم عزیزان دربندمون را نیاریم و اخبار احتمالی‌ راجع به آنها را نگوییم از ترس اینکه شاید غلط در بیاد و منتظر بمانیم تا عظما خودش لطف کنه خبر دقیق را به ما اطلاع بده؟ آیا چاره دیگری داریم به جز اینکه وقتی‌ خبری را تا حدودی باور پذیر یافتیم و شواهد ولو اندکی‌ راجع به آن داشتیم اطلاع رسانی کنیم؟

واضح است که خامنه‌ای روی این حساب کرده که اگه ۴ بار خبر‌هایی‌ راجع به کروبی و موسوی شنیده بشه و بعد اون خبر‌ها غلط از آب دربیاد، آنوقت دو اتفاق میفته، اول اینکه اونهایی که اطلاع رسانی میکنند روز به روز بیشتر محافظه کار میشند در خبر رسانی و کار به جایی‌ می‌رسه که دیگه هیچ کس جرات اعلام هیچ خبری را نداشته باشه از ترس غلط در اومدن. دوم اینکه خامنه‌ای امیدواره که ملت هم بعد از ۴ بار شنیدن تناقض حساسیت خود را به کلّ ماجرا از دست بدهند.

وظیفه ماست که یک بار دیگر ثابت کنیم که ملت فریب این ترفند خامنه‌ای نمیخورد. اما چگونه؟ آنهایی که اطلاع رسانی میکنند به کار خود بدون شرمندگی ادامه دهند، ما هم وظیفه داریم که در صورت بروز اشتباه در اخبار دریافتی ولو صد بار به هیچ وجه ثبات قدم خود را از دست ندهیم و همچنان اخبار این رهبران سبز را با حساسیت پیگیری کنیم.

Monday, March 7, 2011

چرا رهبر ایران نیازی به اختلاس ندارد؟

مقام و موقعیت را می‌توان از نظر طول دوره قدرت به دو گروه ۱ و ۲ تقسیم کرد:

گروه ۱: دائمی مثل رهبر

گروه ۲: موقتی مثل رئیس جمهور یا شهردار

از طرف دیگر می‌توان مناصب و مقامات را یک جور دیگر هم از نظر امکان تصرف به دلخواه در پول زیر دست، به دو گروه الف و ب تقسیم بندی کرد:

الف: آنهایی که توان تصرف به دلخواه در هر آنچه که از زیر دستشان رّد میشود را دارند مثل رهبر که میتواند خزانه مملکت را به هر سویی که دوست داشت تغییر مسیر دهد یا مثل مراجع تقلید که میتواند پولی‌ که زیر دشکچه دارند را به هر نحوی که دوست دارند استفاده کنند.

ب: آنهایی که مثل یک وزیر یا مدیر مدرسه یا رئیس بانک گرچه ظاهرا حجم زیادی پول زیر دست خود دارند، اما به دلیل وجود دستگاه‌های نظارتی و حسابرسی در بالای سر خود، عملا این حجم زیاد پول در زیر دست، چندان قدرتی‌ به آنها نمیدهد. به عبارت دیگر ۱۰ میلیون زیر دشکچه یک مرجع قدرتش شاید چندین برابر ۱۰ میلیارد تومانی باشد که در دست وزیر آموزش پرورش باشد.

از بین چهار گروه الف۱، الف۲، ب۱، ب۲ تنها آنها که موقت هستند (به ۲ ختم میشوند) و یا آنهایی که با ب شروع میشوند نیاز دارند دزدی کنند. ماکزیمم دزدی در گروه الف۲ است همانطور که حجم پول‌های گمشده در دوره شهرداری و ریاست جمهوری احمدی نژاد سر به فلک میزند. رهبر در سیستم ایران در گروه الف۱ است ، یعنی‌ هم دائمی است و هم هر لحظه اراده کند به هر کسی‌ که دلش بخواهد به هر مقدار میتواند پاداش بدهد و وفاداری او را بخرد. بنابراین او هیچ دلیلی‌ ندارد که بخواهد دزدی کند، وقتی‌ جیب مملکت جیب من است و کلید خزانه همیشه به روی من باز است، و خیالم هم راحت است که چنان مهره چینی‌ کرده‌ام که تا آخر عمر عزل ناپذیر هستم، چرا من باید از خودم بدزدم؟

شاید بگویند که مبارک و بن علی‌ هم برنامه ریزی کرده بودند که مادام العمر باشند، پس چرا باز هم از خزانه کشور میدزدیدند، پاسخ این است که همه دیکتاتور‌ها از احتمال عزل شدن آگاه و نگرانند، اما برای یکی‌ مثل بن علی‌، در صورت عزل پول گره گشا خواهد بود و او میتواند با آن زندگی‌ راحتی‌ در گوشه‌ای از جهان داشته باشد، اما برای رهبر ایران، در صورت عزل قطعا پول فایده‌ای به حالش نخواهد داشت، بنابراین مبارک برای دزدی دلیل دارد ولی‌ رهبر ایران بهتر است به جای اینکه به فکر ذخیره بی‌ فایده پول برای روز عزل باشد، تمام توانش را روی کاهش احتمال عزل خود بگذارد.

به همین دلیل اختلاس نکردن رهبر ایران از بیت المال نه عجیب است و نه شایسته تقدیر، فقط یک احمق ممکن است پول را از جیب چپش بدزدد و در جیب راستش بگذرد و رهبر ایران هم احمق نیست.

Monday, February 14, 2011

دقت کردید عرزشیها و ساندیس خوران بالاترین چند روزه ساکتند؟

این سکوت دسته جمعی دو چیز را نشون میده.

اولا اینها از روی دل‌ نمینویسند و اجیر شده اند برای نوشتن.

دوما هر ستادی که اینهارا اجیر کرده تصور می‌کند که هر گونه حرف زدن و متلک پرانی اینها در این شرایط باعث عصبانیت بیشتر مردم و حضور قویتر در راهپیمایی ۲۵ بهمن میشود، بنابراین فعلا دستور خاموشی به آنها داده شده.

اما بدانند که ملت سبز ایران کمتر از ملت تونس و مصر نیست و امروز حماسه بزرگی‌ را خلق می‌کند، چه عرزشی‌ها ساکت باشند و چه جیغ و داد کنند.

Sunday, October 10, 2010

عاشقان آغا پس چرا اسم ندارند؟

به این گفته احمد جنتی دقت فرمایید
عالمی بزرگ در خصوص مقام معظم رهبري مي‌فرمايد «آيت الله خامنه‌اي سپهسالار لشكر مولايمان صاحب‌الزمان (عج) هستند»

خوب ما سبزها اگه بخواهیم اسممون مطرح نشه، میگیم طبیعیه برای در امان ماندن از مورد ملاطفت قرار گرفتن توسط جان نثاران آقاست. ولی‌ من حیرانم که این طرفداران آغا که بابت پاچه خاری پاداش هم میگیرن دیگه چرا اسم ندارند آخه

مثلا همین عالم برجسته که آغا را سپهسالار امام زمان میداند، خوب ایشون چرا دیگه اسم ندارند؟ ما که هر عالم اسم و رسم داری را میشناسیم آغا را چیزی حساب نمیکند، خوب آغا جان، اگه دلت میگیره که میبینی‌ فقط یک مشت کوتوله، اون هم کوتوله‌های ساخت دست خودت مثل تائب و مصلحی و سالک و سعیدی و نوری همدانی و جنتی برات به‌ به‌ چه چه میکنند و دلت لک زده که یه آدم درست و درمون پیدا بشه و یه حرف خوبی‌ راجع به تو بزنه راهش اینه که یه چهار تا کار خوب بکنی‌ تا یک آدم حسابی‌ یک حرف خوبی‌ راجع به تو بزنه، مثلا میتونی‌ سعی‌ کنی‌ دروغ کمتر بگی‌ یا حرف بی‌ تربیتی کمتر بزنی‌، نه اینکه به جنتی بسپاری از قول یک عالم برجسته خیالی برات پپسی باز کنه.

بدشانسی‌ ما این است که هر جا دنبال عاشقان آغا میگردیم معلوم میشه که این عزیزان در جای دیگری به سر میبرند. شاید هم از بس که این عزیزان مواظبن که ریا نشه یک وقت، هیچ کدامشون اسم ندارند و معلوم نیست کجا هستند. اگه بهشون بگی‌ چرا فلان جا ما یه دونه طرفدار از شما هم نمی‌بینیم، جوابشون اینه که طرفداران ما ساکن فلان جا نیستند، بلکه همگی‌ اهل بهمان جا هستند. میگی‌ چرا یه دونه آدم دانشمند طرفدار شما نیست، میگن این همه دانشمندان جوان ما افتخار کسب میکنند، حالا چرا یکی‌ از این دانشمندان جوان اسم ندارند، معلوم نیست.

بهشون میگه چرا ما هیشکی را در تهران نمی‌بینیم که دوستدار آغا باشه، میگن نه ما توی شهرستان‌ها پایگاه داریم، توی شهرستان هم که می‌رن ضایع میشن ، میگن آها نه یادمون افتاد، ما توی روستا‌ها خیلی‌ محبوبیم، اونجا هم که ضایع میشن میگن نه ما اینجا رو که نگفتیم ما منظورمون روستاهای یه جای دیگه بود، میگی‌ چرا توی دانشگاه هیچکی با شما نیست، میگن نه دیگه دانشگاه که همه کشور نیست، معلما و کارگرا با ما هستند، میگی‌ پس چرا تشکل‌های کارگر و معلم را سرکوب می‌کنید، میگن آها یادمون اومد ما تو صنف دسته بیل ساز خیلی‌ محبوبیم.

خلاصه آخرش معلوم میشه که این ما هستیم که به دلیل خود محور بینی‌ دچار این توهم شدیم که فقط رای ما انسان‌ها حساب است و بی‌ خودی فکر می‌کنیم فقط ما زمینی‌‌ها حق رای داریم در حالیکه عمده طرفدارن آغا و عنترش از بین ساکنان مناطق اجنه و ملائک نشین میاد